خاطرات هفت سالگي

شيرمرد كوچولو مامان سلام ميدوني الان يك مدتي است كه بخاطر مشغله زياد وقت نميكنم به وبلاگ پسرم سر بزنم درست روزهايي كه پراز تجربه و خاطرات شرين براي تو من مي گذره روزهاي اولي كه مدرسه مي رفتي هنوز با محيط مدرسه آشنا نشده بودي ونتوانسته بودي با همسن وسال هاي خودت جور بشي تو اون روزها خيلي اذيت شدم ولي الان كه چند ماهي ازمدرسه مي گذره ماشاالله خودت مستقل شدي وتكاليف مدرسه را به موقع انجام ميدي يك چيز جالب برات تعريف كنم غروب وقتي ميام خانه تكاليفت را چك مي كنم مي بينم خواستي زرنگي كني توهرسطر بجاي اينكه چند تا كلمه بنويسي انقدر هركلمه را بزرگ نوشتي كه توهرخط دوتا كلمه جا شده بعد وقتي ازت مي پرسم چرا انقدر بزرگ نوشتي ميگي آخه من نمي تونم كوچيك بنويسم فكر مي كني خيلي زرنگي بعد من از سرخط پاك مي كنم مي گم حالا دوباره بايد بنويسي توهم كلي بغض مي كني مجبور ميشم تكاليفت را باهم اشتراكي بنويسيم بعد راضي ميشي تو اين روزهاي امتحان وقتي مي بينم كه خودت چقدر خوب درس ها را يادگرفتي وفقط با كمي تمرين همه چيز را بياد مياري خيلي خوشحال ميشم واز داشتن همچين پسر باهوشي به خودم مي بالم .تواين روزها فوق العاده شيطون شدي نميدونم همنشيني با همكلاسي ها انقدر وروجك شدي يا نه سن وسالت بالا رفته اينجوري شدي مادربزرگت فقط مونده از دستت گريه كنه ميگه تو را خدا يك چيزي بهش بگو ديگه دارم ديوونه ميشم واقعا موندم چطوري ديگه كنترلت كنم وروجك به اين شيطوني نوبره بخدا ......

 


تاریخ : 26 دی 1396 - 20:19 | توسط : ilia | بازدید : 294 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید



هیچ نظری ثبت نشده است

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام